X
تبلیغات
احساس ابدی

احساس ابدی

فقط شعر

بسلامتیه تنهایی که خیلی با ارزشه..چون خالی از از آدمهای بی ارزشه...

***

سلامتی همه اونهایی که همیشه تو جمع میگن و میخندن ولی دو دقیقه که باهاشون تنهایی حرف بزنی میفهمی یه دنیا غصه دارن

***

به سلامتی کسی که خیلی دوستش داری حاضری زندگی تو بخاطرش بدی ولی خودش نمیدونه
به سلامتی کسی که نمیتونی با کسی دیگه تقسیمش کنی ولی اون نمیدونه تو دلت چی میگذره

***

بزن به سلامتی حرفهای دلت که به کسی نگفتی....
بزن به سلامتی آرزوهایی که نتونستی لمسشون کنی.....
بزن به سلامتی عشقی که طالعش به اسمت نبود ولی هنوزهم دوسش داری....
بزن به سلامتی شبهایی که تو تنهاییهات گریه کردی ولی نمیدونستی برای چی....

***.


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت20:29توسط سپیده | |


قایقی خواهم ساخت، 
خواهم انداخت به آب. 
دور خواهم شد از این خاک غریب 
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه‌ی عشق 
قهرمانان را بیدار کند.


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت20:16توسط سپیده | |

سلامتی آغوش بی منتی که تو رو فقط و فقط واسه خودت می خواد …  وقتی تو اوج تنهایی هستی با چشاش بهت بگه: هستم تا آخرش …

*****


سلامتی کسی که “تصور” نبودنش، تلخ ترین “واقعیت” زندگی آدمه …

*****

به سلامتی کسی که کمرمو شکست ولی من هنوز دولا دولا دوسش دارم …

*****

به سلامتی اونایی که هزارتا خاطرخواه دارن ، ولی دلشون گیر یه بی معرفته


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت12:28توسط سپیده | |

ﺁﻏـــــــﻮﺵ ﮐﺴـــﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩارم
ﮐـــﻪ ﺑـــﻮﯼ “ﺑـــــﯽ ﮐﺴـــﯽ” ﺑﺪﻫﺪ
ﻧــﻪ ﺑــــﻮﯼ
“ﻫــــﺮﮐﺴـــﯽ’
.

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت21:7توسط سپیده | |

این دوست داشتن است
این همان حس قشنگی ست که دلم میخواهد
او درون
دل من جای باز کرده است
کودکی بازی گوش
نازنینی با هوش
چشمهای مشکی
پوستی مهتابی
گیسوانی چو شب بی مهتاب
که نسیم خوش او دلها برده ز کف
اری اری اری
دوستش میدارم
قهقه های قشنگش که همه مستانه
حاکی از سر درون خوش اوست
دوستش میدارم
من که خود میدانم
او یقین سهم من است
از بهشت خاکی

م پیشرفت

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت14:11توسط سپیده | |

همه میگن که تو رفتی، همه میگن که تو نیستی 
همه میگن که دوباره دل تنگم‌و شکستی 
دروغه.. 

چه‌جوری دلت میومد من‌و اینجوری ببینی 
با ستاره‌ها چه نزدیک من‌و تو دوری ببینی 

همه گفتن که تو رفتی، ولی گفتم که دروغه! 

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم 
همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می‌مونم 

بی‌تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره 
ولی خوب عیبی نداره، دل من خیلی صبوره 
صبوره.. 

همه میگن که تو نیستی، همه میگن که تو مردی 
همه میگن که تنت رو به فرشته‌ها سپردی 
دروغه.. 

مازیار فلاحی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت12:2توسط سپیده | |

گاهی اوقات حس میکنم مردم .یا اینکه بمیرم بهتره.گاهی اوقات خیلی دلم میگیره.اینقد میگیره که فکر میکنم مردن بهتر از زندگی کردنه.اموون از وقتایی که دلم میگیره .چند روز توی خودم میرم .خیلی سخت خودمو شاد نگه می دارم .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت12:48توسط سپیده | |

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند
است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم
از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت15:25توسط سپیده | |

در من غم بیهودگیها می زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی می کشد پیوسته فریاد
در توگریزی می گشاید هر زمان
پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت
اندیشه روز و شبم پیوسته این است
من برتو بستم دل ؟
دریغ از دل که بستم
افسوس بر من گوهر خود را فشاندم
در
پای بتهایی که باید می شکستم
ای خاطرات مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد درد انگیز پاییز
با محنتی گنگ و غریبم واگذارید
اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر
در من
غم بیهودگیها می زند موج
در تو
غروری از
توان من فزونتر

حمید مصدق

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت15:12توسط سپیده | |

كدام خانه ؟
كدام آشیانه
صد افسوس
كه بی تو شهر پر از آیه های تنهایی ست
سپهر شب زده اینجا
ستاره باران است
غروب غمزده شهر داغداران
است
بیا بیا و بیاموز
به مانسیم شدن
به ما پرنده شدن
به ما گذشتن از من
بیا بیا و بیاموز
به ما شجاعت مردن
دل شهید شدن
از این پلشت و پلیدی
رهیدن و دیدن
پدید آمدن از قلب ناپدید شدن
و بیم بیم پذیرفتن است و تن دادن
خلاف خواسته
گردن
به هر رسن دادن
و در مراسم اعدام خویش خندیدن
و مرگ شیر زنان را و
شیر مردان را
به چشم خود دیدن
كجایی
ای كه تو وقتی عبور می كردی
حصار هیبت هر آستانه یی می ریخت
تویی كه در توانایی نواختن ست
كه در تو قدرت ما را دوباره ساختن ست
همیشه
خاطره خوب تو گرامی باد
و نام خوب تو
آن نام خوب نامی باد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت15:6توسط سپیده | |

 

 

قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی
تو چون آبشاری
تو سرچشمه نور مهر پگاهی
نسیم خوش صبحگاهی
تونوری
تو شعری
تو شوری
تو ژرفای دریای وجد و سروری
تو روحی
توجانی
تو یادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی
تو گلهای سرخ و سپیدی
تو مهتاب رویایی تابناکی
تو خورشید خاکی
تو موجی
نسیمی
نسیمی که از توست امواج دریا
توموجی
که رسپنجه های نسیمش نوازد
تووجدی
تو شوری
تو حالی
تو شعر خوش حافظی
لایزالی
تو گلهای باغی
تو مدهوش و مستی
توهستی
تو ای آن که روزی ندانم کجا خواهمت یافت
تو ای مایه شوق
شادی من
تو ای گوهر پاک آزادی من

 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت21:5توسط سپیده | |

پی حس همون روزام، پی احساس آرامش
همون حسی که این روزا، به حد
مرگ میخوامش

دلم میخواد عاشق شم، آخه فکرت شده دنیام
اگه عاشق شدن درده، من این دردو ازت میخوام

اگه این زندگی باشه، من ازمردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزا، شاید مردم حواسم نیست

اگه این زندگی باشه، اگه این سهمم از دنیاس، من ازمردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزا، که گاهی باخودم میگم، شاید مردم حواسم نیست

بعد تو من از همه دنیا بریدم
باورم کن من به بد جایی رسیدم

لحظه لحظه زندگیمون با عذابه
باورم کن حال من خیلی خرابه

اگه این زندگی باشه، من ازمردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزا، شاید مردم حواسم نیست

اگه این زندگی باشه، اگه این سهمم از دنیاس، من ازمردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزا، که گاهی باخودم میگم، شاید مردم حواسم نیست

ترانه سرا: روزبه بمانی

+نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت22:26توسط سپیده | |

فقط چند لحظه کنارم بشین .. یه رویای کوتاه، تنها همین 
ته آرزوهای من این شده .. ته آرزوهای ما رو ببین! 

فقط چند لحظه کنارم بشین .. فقط چند لحظه به من گوش کن 
هر احساسی رو غیر من تو جهان .. واسه چند لحظه فراموش کن 

برای همین چند لحظه یه عمر .. همه سهم دنیامو از من بگیر 
فقط این یه رویا رو با من بساز .. همه آرزوهامو از من بگیر 

نگاه کن فقط با نگاه کردنت .. منو تو چه رویایی انداختی 
به هر چی ندارم ازت راضیم .. تو این زندگی رو برام ساختی 

به من فرصت همزبونی بده .. به من که یه عمره بهت باختم 
واسه چند لحظه خرابش نکن .. بتی رو که یک عمر ازت ساختم 

فقط چند لحظه به من فکر کن .. نگو لحظه چی رو عوض می‌کنه 
همین چند لحظه برای یه عمر .. همه زندگیمو عوض می‌کنه 

برای همین چند لحظه‌ یه عمر .. تو هر لحظه دنیامو از من بگیر 
فقط این یه رویا رو با من بساز .. همه آرزوهامو از من بگیر 

ترانه سرا: روزبه بمانی

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت22:28توسط سپیده | |

تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم

لبخند تو را در باران می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم…

احمدرضا احمدی بیرجندی

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت0:0توسط سپیده | |

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قیصر امین پور

+نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت23:51توسط سپیده | |

من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست


غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت23:48توسط سپیده | |

 
 
منم که تا تو نخوابی نمی‌برد خوابم
تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده

ز ریشه کندن این دل تبر نمی‌خواهد
به یک اشاره می‌افتد درخت فرسوده

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت23:45توسط سپیده | |

كاش امشب عاشقی هم پا می گرفت

تشنگی هم طعم دریا می گرفت

كاش امشب كوچه های منتظر

یك سلام گرم از ما می گرفت

این سكوت تلخ . دنیای من است

كاش دستت . دست دنیا میگرفت

آسمان ابری ترین اندوه را

از دل سنگین شبها می گرفت

پنجره دلتنگ چشمی آشناست

كاش می شد عاشقی پا می گرفت

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت22:11توسط سپیده | |

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 

از : حمید مصدق

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت23:7توسط سپیده | |



      من زندگی را دوست دارم

      ولی از زندگی دوباره می ترسم!
      دین را دوست دارم
      ولی از كشیش ها می ترسم!
      قانون را دوست دارم
      ولی از پاسبان ها می ترسم!
      عشق را دوست دارم
      ولی از زن ها می ترسم!
      كودكان را دوست دارم
      ولی از آینه می ترسم!
      سلام را دوست دارم
      ولی از زبانم می ترسم!
      من می ترسم ، پس هستم
      این چنین می گذرد روز و روزگار من
      من روز را دوست دارم
      ولی از روزگار می ترسم  حسین پناهی




      چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
      نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
      نه به حرفي دلي را آلوده
      تنها به شمعي قانعند
      و اندكي سكوت...  حسین پناهی




      درختان می گویند بهار
      پرندگان می گویند ، لانه
      سنگ ها می گویند صبر
      و خاک ها می گویند مصاحب
      و انسان ها می گویند «خوشبختی»
      امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
      در طلب نور !
      ما نه درختیم
      و نه خاک .
      پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
      باید در حریم خودمان جستجو کنیم ... حسین پناهی








      کهکشانها کو زمینم؟
      زمین کو وطنم؟
      وطن کو خانه ام؟
      خانه کو مادرم؟
      مادر کو کبوترانم؟
      من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟...
      حسین پناهی
       


       

      +نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت21:6توسط سپیده | |

      دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
      به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

      چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
      تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

      نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
      اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

      اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
      حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

      چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
      چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

      یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
      اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

      سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
      دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

      علیرضا قزوه

      +نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت23:26توسط سپیده | |

      گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست    
      دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست

      حاصل خیره در آیینه شدن‌ها آیا               
      دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

      بی‌سبب تا لب دریا مکشان قایق را         
      قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

      آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             
      آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

      آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست       
      حال وقتی به لب پنجره می‌آیی نیست

      خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            
      گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

      فاضل نظری

      +نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت22:11توسط سپیده | |

      تابستان فصل دوم از چهار فصل سال در گاهشماری خورشیدی است و به موسم گرما گفته می‌شود.

      فصل تابستان برای نیمکره شمالی زمین، از اول تیرماه شروع شده و تا پایان شهریورماه (۳۱ شهریور) ادامه پیدا می کند. و شامل سه ماه تیر، مرداد و شهریور است. درحالیکه همین دوره زمانی برای نیمکره جنوبی زمستان است. و تابستان نیمکره جنوبی متقابلا هنگامی است که در نیمکره شمالی زمستان است.

      این فصل بین دو فصل بهار و پاییز قرار گرفته است

      امروز اولین روز از تابستونه...وای چه عالی....تابستونتون گرمه گرم باشه..

      +نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت19:34توسط سپیده | |


      * * *اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند* *دیگر گوسفند نمی درند* *به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند…

      +نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت19:14توسط سپیده | |

       

       

      دوستت دارم نه تنها برای آنچه هستی بلکه برای آنچه هستم هنگامی که با توام

      دوستت دارم نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای بلکه برای آنچه از من می سازی

      دوستت دارم برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش کردی

      دوستت دارم…

       

      +نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت23:42توسط سپیده | |

      من تمام

       هستی ام را در نبرد با سرنوشت آتش زدم، کشتم

      من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

      من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

      من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

      بهارم رفت

      عشقم مرد

      یادم رفت.

      +نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت23:38توسط سپیده | |

      خیلی سخته چیزی رو كه تا دیشب بود یادگاری

       

      صبح بلند شیو ببینی كه دیگه دوسش نداری

       

      خیلی سخته كه نباشه هیچ جایی برای اشتی

       

      بی وفا شه اون كسی كه جونتو براش گذاشتی

       

      خیلی سخته

       

      خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

       

      میسوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفا

       

      خیلی سخته كه ببینی كسی عاشقیش دروغه

       

      چقد از گریه اون شب چشنم تو سرش شلوغه

       

      خیلی سخته اون كسی كه گفت واسه چشات میمیره

       

      بره او دیگه سراغی از توو نگات نگیره

       

      خیلی سخته كه ببینیش توی یك فصل طلایی

       

      كاش مجازات بدی داشت توی بارون بی وفایی

       

       خیلی سخته چیزی رو كه تا دیشب بود یادگاری

       

      صبح بلند شیو ببینی كه دیگه دوسش نداری

       

      خیلی سخته كه نباشه هیچ جایی برای اشتی

       

      بی وفا شه اون كسی كه جونتو براش گذاشتی

       

      خیلی سخته چیزی رو كه تا دیشب بود یادگاری

       

      صبح بلند شیو ببینی كه دیگه دوسش نداری

       

      خیلی سخته

      +نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت12:19توسط سپیده | |

      توی  یک دیوار سنگی.. دو تا پنجره  اسیرن
      دو تا 
      خسته  دو تا تنها.. یکیشون  تو  یکیشون من

      دیوار از  سنگ سیاهه.. سنگ سرد  و سخت خارا
      زده قفل بی صدایی.. به لبای  خسته ی ما

      نمی تونیم که بجنبیم.. زیر سنگینی  دیوار
      همه ی 
      عشق  من و تو.. قصه هست  قصه ی دیدار

      همیشه فاصله بوده..  بین دستای  من و تو
      با همین تلخی  گذشته.. شب و روزهای من و تو

      راه دوری  بین  ما نیست.. اما  باز اینم  زیاده
      تنها پیوند من  و تو..  دست مهربون باده

      ما باید  اسیر بمونیم.. زنده هستیم تا  اسیریم
      واسه ما  رهایی  مرگه..  تا رها  بشیم  می میریم

      کاشکی  این دیوار خراب شه..  من و تو  با هم  بمیریم
      توی  یک دنیای  دیگه.. دستای  همو بگیریم

      شاید اونجا  توی  دلها.. درد بیزاری  نباشه
      میون پنجره هاشون.. دیگه دیواری  نباشه

       اردلان سرفراز

      +نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت23:34توسط سپیده | |

      اگر ماه بودم به هرجا که بودم
      سراغ تو را از خدا می گرفتم

      وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
      سر رهگذار تو جا می گرفتم

      اگر ماه بودی به صد ناز شاید
      شبی بر لب بام من می نشستی

      وگر سنگ بودی به هرجا که بودم
      مرا می شکستی، مرا می شکستی

      فریدون مشیری

      +نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت22:42توسط سپیده | |

      از شهر غریب بی نشونی اومدی

      تو با اسب سفید مهربونی اومدی

      تو از دشت های دور وجاده های پر غبار

      برای هم صدایی هم زبونی اومدی

      تو از راه می رسی ،‌ پر از گرد و غبار

      تمومه انتظار ، می آید همرات بهار

      چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت

      چه خوبه پاک کنم ، غبار رو از تنت

      غریب آشنا ، دوست دارم بیا

      منو همرات ببر ، به شهر قصه ها

      بیگر دست منو ، تو او دستا

      چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

      بمونم منتظر تا برگردی پیشم

      تو زندونم با تو ، من آزادام

       

      +نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت22:53توسط سپیده | |